alt

کاپیتان سایان وارد میشود

تنها چند روز پس از آنکه شــهریار به مردم جزیره خبر داد که می خواهد براي خودش جانشــینی انتخاب کند، دسـته اي دزد دریایی به فرماندهی کاپیتان سـایان، به قلعه خورشـید حمله کردند و شـهریار را به اسـارت خود درآوردند. در توفانی سهمناك، کشتی دزدان دریایی در ساحل جزیره در هم شکست، اما کسانی که از آن حادثه جان سـالم به در بردند، براي پیاده کردن نقشـه شـوم خود، چیزي کم و کسـر نداشتند. کاپیتان سایان همراه با جتسـمیناي وروره جادو، پاکر، هوفر و زامبو و زیمبو، آنچه را که از اسباب و اثاثیه‌شان باقی مانده بود، با خود به قلعه خورشـید بردند. جتسمینا در همان لحظه ورود توانست با وردي شیطانی، تمام موانع بر سر راه رسیدن به شـهریار را بی‌اثر کند. سپس کاپیتان سـایان همراه با جتسمینا از پله‌هاي برج خورشید بالا رفت و شهریار را دید که به سنگی بی‌حرکتی تبدیل شده است. جتسـمینا خنده ترسـناکی کرد و به کاپیتان گفت: «خب عزیزم! اینم از شهریار! حالا دیگه باید همونطور که قول داده بودي، جشن عروسیمون رو راه بندازیم» کاپیتان سایان گفت: «ولی قرار ما از اول قرص خورشید بود، من این پیر کوتوله رو میخوام چیکار؟!»
کاپیتان راسـت می گفت. جتســمینا هنوز قرص خورشـید را به او نداده بود. قرص خورشـید، روبه‌روي آنها در دیوار سـنگی فرو رفته بود و هنوز درخشـش طلایی و خوشـرنگش می‌توانسـت جهانی را روشن کند. کاپیتان هرچه در توان داشـت، براي بیرون کشـیدن قرص خورشـید از دیوار، گذاشـت. ولی نتوانسـت ذره‌اي آن را تکان بدهد. جتسمینا فهمید که باید رازي در کار باشد. پس به کاپیتان که عرق از هفتبندش سرازیر شده بود، گفت: «با زور زدن نمی شـه کاریش کرد. این پیر متقلب، قرص خورشید رو تو آخرین لحظه طلسم کرده. ولی کور خونده. جتسـمینا درستش میکنه.» بعد از کاپیتان خواست که برود و به یکی از آن الدنگ‌ها بگوید تا گنجه جادو را برایش بیاورند. کاپیتان با عصــبانیت از پله‌هاي برج خورشــید پایین آمد. آنقدر عصــبانی بود که وقتی چیکو خواســت مثل همیشـه بلبل‌زبانی کند، برگشت و با همان یک چشمش نگاهی به او انداخت که اگر به سنگ می انداخت، آب می شـد. چیکو، طوطی سـخنگوي کاپیتان، مثل همیشه روي شانه راستش نشسته بود و اگر کسی زنجیر طلایی را که به پاي او بود می دید، به سادگی می‌فهمید که چیکو خیلی هم از بودن با کاپیتان خوشحال نیست. کاپیتان به هوفر دسـتور داد تا گنجه جادو را براي جتسـمیناي وروره جادو ببرد و پاکر را هم مامور بردن شهریار به برج آبادیس کرد...
 

نظرات


نظر شما

فرم ارسال نظر






large desktopdesktoptabletphone © Royagar.com