alt

توقف طولانی

جتســـمینـا گنجـه جـادو را باز کرد و همانطور که دودهاي رنگارنگ و عجیب و غریبی ا آن بیرون می زد، شـیشـه، لوله‌ها و بطري هاي رنگارنگ معجون‌هاي جوشان را از آن گنجه کوچک بیرون آورد و دور تا دور اتاق شهریار چید. حوالی غروب، وقتی کـاپیتـان بـه برج خورشـــیـد آمد تا پیشـــرفت کارها را ببیند، جتســـمینا نتوانســـت خبر خوشحال کننده‌اي به او بدهد. جتسمینا همانطور که کتاب هاي جادوگري‌اش را ورق می‌زد به کاپیتان گفت که به این زودي‌ها نمی‌تواند کاري بکند و بهتر اســت براي توقفی طولانی در قلعه خورشــید آماده باشــند. کاپیتان عربده‌اي کشید که مرغان دریایی آن طرف جزیره هم شنیدند. «توقف طولانی!! تو چی فکر کردي؟! اگـه مردم جزیره بفهمن میریزن دخل‌مون رو میـارن! من کـه نیرویی نـدارم جلوشون بایستم!»
جتسمینا به او گفت که نگران چیزي نباشد. بعد دست کرد در گنجه جادو و دو نخود سیاه مسخره گذاشت کف دست کاپیتان. «نگران نباش. اینا از قلعه محافظت می‌کنن.» کاپیتان نزدیک بود از عصـبانیت بلایی سـر خودش بیاورد. جتسمینا با خونسردي گفت: «اینا دو تا از شجاع‌ترین و وفادارترین افراد من هستند. از همینجا بندازشون پایین تا ببینی.» کاپیتان سایان هیچوقت جتسمینا را باور نداشت. در خیلی از گرفتاري‌ها، همیشه جتسمینا با گنجه جادویش به داد کاپیتان رسیده بود، اما کاپیتان هر بار لازم بود تا از او چیز اسرارآمیزي ببیند تا کمی خیالش راحت بشود. او این بار هم با عصـبانیت دو نخودسیاه کف دستش را از پنجره بیرون انداخت. اولین نخودسیاه که به زمین افتاد، در چشــم برهم‌زدنی به هیولایی بدترکیب تبدیل شــد که انگار از طناب‌هاي کشــتی ســاخته شــده بود. دومین نخودسـیاه به موجودي انسـانی از جنس آهن تبدیل شد که سلاح عجیبی هم در دست داشت. جتسمینا خنده اي هولناک کرد و به کاپیتان گفت: «طنـاب‌انـداز، تیرانـداز! هیچ موجود زنـده‌اي نمی‌تونـه به این دو یار وفادار من نزدیک بشـــه. دقت تیرانداز در تیراندازي بی‌نظیره و اگه طناب‌انداز، طناباي ضخیم‌شو دور هر موجود زنده‌اي بپیچه، استخوناي اون فلک‌زده رو باید خرد شده بدونی.»

نظرات


نظر شما

فرم ارسال نظر






large desktopdesktoptabletphone © Royagar.com